![]() |
![]() |
|
| تقدیم به اونایی که اهل دلن |
|
سلام
دوباره از راه رسید ماهی که توش تشنگی لبای عباس و حس کنی کاری که کرد و درک کنی .می دونم یه نمه کتابی حرف زدم اما حرف دلم بود.شاید تا چن سال پیش خیلی درک نمی کردم اتفاقایی که تو کربلا افتاد اما حالا...خودمونیم ولی اگه من جای عباس (ع) بودم فک نمی کنم کنار آب برم و لبام خشک باشه اما ترش نکنم .نمی دونم...خیلی سخته خیلی خیلی ...امیدوارم تو این ماه به خدا مون بیش تر از قبل نزدیک بشیم به کسی که هیچ وقت تنهامون نمی ذاره حتی وقتی خیلی احساس تنهایی می کنیم حرف زدن با اون که آروممون می کنه ...دوستای خوبم خدا کنه تو این ماه یه ذره توشه بیشتر واسه سفرمون آماده کنیم.تا بعد.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1388/09/27ساعت توسط معصومه |
|
|
می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی ساده نگذشتم از این عشق خودت می دانی من زمین گیر شدم تا تو-مبادا بشوی آی!مثل خوره این فکر عذابم میداد چوب ما را بخوری ورد زبان ها بشوی من وتو مثل دو تا رود ِموازی بودیم من که مرداب شدم -کاش تو دریا بشوی دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط باید از این طرف شیشه تماشا بشوی گره ای بو که تا باز شود فهمیدم تو خودت خواسته بودی که معما بشوی می توانی فقط از زاویه یک لبخند در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی بعد از این مرگ نفس های مرا می شمرد فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی.... من که این شعر و خیلی دوس دارم شما رو نمی دونم امیدوارم خوشتون بیاد...تا بعد...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/09/17ساعت توسط معصومه |
|
|
سلام
کسی دلش واسه ما تنگ نشد؟ به دلیل یه سری مسائل نتونستم به وبلاگم سر بزنم. اینم یه تیکه از شعری که تو این مدتا خونده بودم فقط چند بیتشو می ذارم امیدوارم خوشتون بیاد... بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست سوگند می خورم به مرام پرندگان در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست در کارگاه رنگرزان دیار ما رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست ازبردگی مقام بلالی گرفته اند در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست دارد بهار می گذرد با شتاب عمر فکری کنید ...فرصت پلکی درنگ نیست وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست تنها یکی به قله تاریخ می رسد هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست!!! ٍٍاِاِاِ همش و نوشتم. فعلا...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/09/02ساعت توسط معصومه |
|
|
سلام
هویجوری اومدم یعنی چن باره که میام اما موفق نمی شم آخه کامم هنگیده یه جورایی بگذریم از اون اولین دفعه که گفتم سرما خوردم چن روزی می گذره دیگه بهتر شده حالم... راستی خیر سرم پشت کنکور ام - ولی انگار نه انگار-خدا خودش کمکم کنه ـ من نمی خوام سال دیگم پشت کنکوری باشم پس خدایا یه حال اساسی بهم بده که بشینم یه ذره درس بخونم راستی بچه ها دلنوازان که حتماْ می بینید پس دعا کنین یلدا ستایش نباشه فعلاْ با اجازه...تا بعد...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/07/18ساعت توسط معصومه |
|
|
سلام
وای علاقه رو چه طوری نوشتم اصلاْحواسم نبود دیدم یه جوری عادی نیستا خلاصه شرمنده -------------------------------------------------- دلنوازان حال من دست خودم نیست دیگه آروم نمی گیرم دلم از کسی گرفته که می خوام براش بمیرم باز سرنوشت وانتهای آشنایی باز لحظه های غم انگیز جدایی باز لحظه های ناگزیر دل بریدن بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن پای دنیای تو موندم مث عاشقای عالم تا من و بفهمی آخر تا دلت بسوزه کم کم مث آیینه رو به روم حس با تو بودن من دارم از دست تو می رو عاشقی کن من و نشکن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/07/13ساعت توسط معصومه |
|
|
سلام
از اون شعره هیشکی خوشش نیومد بابا؟؟؟!!!! با چه الاغه ای نوشته بودم.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/07/12ساعت توسط معصومه |
|
|
به چه می خندی!؟
به چه چیز٬؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش!؟ به چه می خندی...!؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد!؟ یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت وخاکستر کرد...!؟ به چه می خندی!؟ به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست!؟ یا جفایت که مرا زیر غرورت له کرد!؟ به چه می خندی!؟ به هم آغوشی من با غم ها یا به... خنده دار است ...بخند!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/07/08ساعت توسط معصومه |
|
|
سلام
یه نمه دیر دارم می گم اما شروع سال تحصیلی رو تبریگ می گم. اما من خیلی ناراحتم چون مهر امسال واسه من رنگ مهر ونداشت رنگ کتاب و دفتر و نداشت رنگ مدرسه رو نداشت درسم تمو شده دانشگام که سال دیگه... و یک سال الافی البته سعی می کنم زیاد الاف نباشم..سعی می کنم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/07/05ساعت توسط معصومه |
|
|
سلام سلام
امروز روز خوبیه یعنی نه ،دیروز روز خوبی بود آخه می دونین، خوب نمی دونین دیگه... دیروز تولدم بود 18 سال پیش در چنین روزی... منظورم دیروزه .معصومه خانم چشم به جهان گشود دیری دیری دی دیری دیری دی دیری دیری دیری دیری دی ...یه کف مرتب به افتخار خودتون... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/07/01ساعت توسط معصومه |
|
|
سلام
تو این شبا هر کی رفت با خداش یه کم حال کنه منم فراموش نکنه ... خلاصه همه همدیگه رو دعا کنیم.. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/06/17ساعت توسط معصومه |
|
|
من می روم...
و تو را در خود جا می گذارم. مراقبم باش بی من تنهایم... آینه غربتم را گاه دستمال نمناکی بکش تا با هم روبرو سخن بگوییم و گهگاه به یادم بیاور که دوست داشتم خنده هایت را با لبان من لبخند بزن. جاری باش تا بهشت... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/06/11ساعت توسط معصومه |
|
|
توی این دلواپسی های مدام جز ترانه های زخمی چی دارم
وقتی حتی توبرام غریبه ای سرروشونه های بارون میذارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/06/11ساعت توسط معصومه |
|
|
ابر هم در بارشش قصد فداکاری نداشت
عقده در دل داشت روی خاک خالی کرد ورفت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/06/10ساعت توسط معصومه |
|
|
مونده بودم تبریک بگم این ماه قشنگ و یا نه
آخرش دیدم باید بگم ماه عسل واسه همتون عسل باشه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/06/01ساعت توسط معصومه |
|
|
در این زمانه هیچ کس خودش نیست
کسی برای یک نفس خودش نیست همین دمی که رفت و بازدم شد نفس-نفس -نفس-نفس خودش نیست همین هوا که عین عشق پاک است گره که خورد با هوس خودش نیست خدای ما اگر که در خود ماست کسی که بی خداست-پس خودش نیست تمام درد ما همین خود ماست تمام شد-همین و بس خودش نیست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/05/15ساعت توسط معصومه |
|
|
دیشب کسی نبود و برای گریستن
غیر از صفای آینه همدم نداشتم عمری گذشت وساخته ام با نداشتن ای دل چه خوب بود تو را هم نداشتم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/05/15ساعت توسط معصومه |
|
|
رشتیه با زنش دعواش می شه چمدون بر می داره
می خواد بره قهر دست بچه هاشم می گیره می خواد ببره زنه می گه خودت می خوای برو با بچه های مردم چی کار داری |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/04/18ساعت توسط معصومه |
|
|
سلام بچه ها این روزا خیلی احساس تنهایی می کنم
میام اینجا حرفام و می زنم می خوام شماهام با هم شریک شین اما زیاد بهم سر نمی زنین بچه ها بهم سر بزنین.... منتظرتونم............... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/04/18ساعت توسط معصومه |
|
|
بچه ها دوس داشتین یه کلیک روی نوشته های پیشین تیر۸۸ بکنید
مطمئن باشین ضرر نمی کنین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/16ساعت توسط معصومه |
|
|
بچه ها خیلی از شعرایی که قبلاً گذاشته بودم
اما کسی نظر نداد اونا رو دوباره گذاشتم کسایی که خوندن نخوونن دیگه اگه دوس ندارن حیفم اومد اون همه زحمتی که واسه جمع آوری شعرای قشنگ کرده بودم هیچ بشه البته چن تاشم تازه گذاشتم اسمشو می گم اونایی که بقیه رو خوندن فقط جدیدارو بخونن وقتشون گرفته نشه وقتی که و نگران من نباش مرسی از همه کسایی که نظر میدن واونایی که ندادن....... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/16ساعت توسط معصومه |
|
|
گاه رفتن به گریه می گویم بی تو حتی بهار هم تلخ است از نگاه شکسته ات خواندم گزش انتظار هم تلخ است چشم یغوب وار من گواهی صبر ایوب وار هم تلخ است بر لبم خنده در دلم اندوه خنده ی گریه دار هم تلخ است ساختن در میان آتش و خون با دل بیقرار هم سخت است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/16ساعت توسط معصومه |
|
|
گر زبانم را نمی فهمی نگاهم را ببین چهره درد آلود و چشم بیگناهم را ببین گر نمی دانی که روزم در غمت چون بگذرد یک شب اینجا باش و تا صبح اشک و آهم را ببین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/16ساعت توسط معصومه |
|
|
برگرد که بی تو بغض فضا وا نمی شود یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود در صفحه ی دلم تو نوشتی صبور باش قلبم غبار دارد و معنا نمی شود دردیست درد انتظار که معنای آن تویی این درد تلخ بی تو مداوا نمی شود زیباترین گلی که پسندیده ام تویی گل مثل چشم های تو پیدا نمی شود بی تو شکسته شد غزل آشناییم این رسم مهربانی دنیا نمی شود دل های منتظر همه تقدیم چشم تو امروز بی حضور تو فردا نمی شود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/16ساعت توسط معصومه |
|
|
دفتر عشق که بسته شد دیدم منم تموم شدم خونم حلال ولی بدون به پای تو حروم شدم اونی که عاشق شده بود بدجوری تو کارِ تو موند برای فاتح دلت حالا باید فاتحه خوند تموم وسعت دل و به نام تو سند زدم غرور لعنتی می گفت بازی عشق و بلدم از تو گله نمی کنم از دست قلبم شاکی ام چرا گذشتم از خودم چرا غرق تاریکی ام دوست ندارم چشمای من غردا به آفتاب وا بشه که خوب می شه تسلیم تو آخر ماجرا بشه دست و دلت نلرزه بزن تیغ خلاص و از اون که عاشقت بود بشنو این التماسو حتی صدای نفسم می گه که توی قفسم من واسه آتیش زدن ِ یه کوله بار ِ شب بسم دلم گرفته آسمون یه کم من و حوصله کن من که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن من وبه ازی می گیرن عقربه های ساعتم هر یکا تقدیم می کنه لحظه به لحظه لعنتم آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/16ساعت توسط معصومه |
|
|
وقتی همش دروغ می گی من چی رو باور بکنم بذار برم به حال خود یه فکر بهتر بکنم با دفتر خاطره هام می شه هزار تا قصه ساخت اگه یه فکری واسه ی صفحه آخر بکنم سه ،چهارتا جمله قشنگ کاش که منم بلد بودم چی کار کنم نمی تونم ردوغ و از بر بکنم من واسه دیدن ِ تو این همه راه و اومدم کاری نکن برم دیگه با همه چی قهر بکنم اون روزا نوبت تو بود این روزا نوبت منه که بی وفا بشم دیگه این و به اون در بکنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/16ساعت توسط معصومه |
|
|
غروبها که می رسد دلم چه تنگ می شود اگر چه با غروبها جهان قشنگ می شود دلم هوای سنگری به شکل عشق می کند و جبهه ای که شعر ها در آن تفنگ می شود من احتمال می دهم در این غروب سرخ رنگ میان ما و ابر ها دوباره جنگ می شود بیا کنار ِ پنجره به آسمان نگاه کن ببین که رنک آبییش چه سرخ رنگ می شود همیشه در غروبها من و توگریه می کنیم و شیشه های بغض ما اسی سنگ می شود پس از تو این غروبها برای مکن قشنگ نیست بیا که با تو این غروب ها کمی قشنگ می شود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/16ساعت توسط معصومه |
|
|
شبی از پشت یک تنهایی ِ ننمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ ِ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه ی آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام روئید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان ِ چشمانیست رویایی!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/16ساعت توسط معصومه |
|
|
دلم به فردا خوش نبود عشق سرم کلاه گذاشت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/16ساعت توسط معصومه |
|
|
دلم به فردا خوش نبود عشق سرم کلاه گذاشت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/16ساعت توسط معصومه |
|
|
دریا مرا بخوان رود می شوم درجست وجوی بودِ تو نابود می شوم در پیچ پیچِِِِ ِکوچه ی بی انتهای عشق تامی رسم به نام تو مسدود می شوم یک قله می شوم که مرا فتح کرده اند در خود شبیه دایره محدود می شوم سیگار می شوم و تو کبریت می کشی آهسته بر لبان ِخودم دود می شوم درآزمون ِزنده به گوری روریت بسیار بی سوادم و مردودمی شوم با خودببرمرابه تماشای زندگی دارم شبیه مرگ شبالود می شوم روح مرا نبود تو تبخیر می کند دریا مرا دوباره بخوان رود می شوم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/04/16ساعت توسط معصومه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دم آخر بذار دس توی دسام
بذار بهت بگم دردم چی بوده فقط لطفی کن وحرفامو بشنو شاید دیگه نگی قسمت نبوده |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 |
|
RSS
|